لطفاً وارد نشوید _ تعقل کار هر کس نیست _
بهترین گزینه برای جمع آوری مقالات (علم - فلسفه - سیاسی - دین - مذهب - تاریخ - اجتماعی -سرگرمی)
|
|
يا من پرت هستم يا آنها وقيح آقای خاتمی ![]() برنامه ای بود در شبكه اول سيما . عجيب برنامه جالبي بود . اگر كسي تازه وارد كشورمان شود و از مسائل سياسي ايران هم خبر نداشته باشد و اين برنامه را ببيند، به حتم خواهد گفت كه تلويزيون اين مملكت دست چپهاست. موضوع برنامه امروز عدالت اجتماعي بود كه گزارشگر برنامه به روستاهاي جنوبي استان خراسان رفته و از كوره پز خانهها و كارگرانش گزارش تهيه كرده بود.
مردم آن منطقه عجيب در فقر و تنگدستي هستند و به نان شب محتاج. اما چه جسورانه گزارشگر علت عقب ماندگي روستاها را گردن دولت خاتمي انداخت. جايي از گزارش هم آشكارا گفت... ادامه مطلب نوشته شده توسط روحیا | لینک ثابت | موضوع: سیاسی(خارجی-داخلی) |
پسرک آن موقع چیزی نفهمید گزارش جديد سازمان ديدهبان حقوق بشر درباره قتلعامهاي سال 67 و متهم كردن پورمحمدي و محسني اژهاي در قتلهاي دو دهه پيش، آن پسرك را باز برد به اوايل دهه شصت!
پسرك از ياد نميبرد زندانيان اوين را؛ با اينكه سن كمي داشت اما خوب يادش هست كه زندانيان چقدر مظلومانه پاي چرخهاي خياطي نشسته بودند و لباس ميدوختند. در سالن بزرگي با يك دالان در طبقه دوم كه دور تا دورش شيشه بود و از بالا تمام فضاي سالن ديده ميشد. احتمالا كارگاه زندان بود. حدودا در آن زمان هشت يا نه سال داشت پسرك. اما به خوبي يادش ميآيد كه آن روز تعدادي از زندانيان را به زور آورده و به صف كرده بودند تا برايشان سرود "خميني اي امام" بخوانند.
وقتي سال شصت و هفت فرا رسيد و كشتار دسته جمعي زندانيان سياسي شروع شد، روزي پدرش را گوشه خانه ديد كه سرش را پائين اندخته بود و گريه ميكرد. از صحبتهاي بزرگترها متوجه شد كه موضوع اعدام زندانيان است و اينكه بسياري را روي تپههاي اوين كشتهاند. آرام نشست كنار پدر و در عالم بچگي از او پرسيد: "پدر! يعني همه آنهايي را كه آن روز ديدم مردهاند؟" پدرش رو كرد و با غمي گفت: " آره پسرم! آن سالن را جارو كردهاند. الان آن سالن خالي شده؛ ديگر كسي نمانده!" و باز شروع كرد به گريه.پسرك بعد از گذشت چند سال هنوز از ياد نبرده آن صحنهها را؛ حتي دست سازهاي زندانيان را كه به صورت نمايشگاهي درآورده بودند؛ پسرك از ياد نميبرد نگهبان سالن را كه بالاي سكويي با يك شلاق ايستاده بود و منتظر تا اگر يك وقت كسي از زندانيان سرش را بالا كرد و آنان را ديد، با تازيانه به جانش بيفتد. چه وحشتناك بود آن نگهبان! راستي اسماش چه بود؟ او كه بود با آن شلاق بلند كه هيچ يك از زندانيان جرئت نداشتند زير چشمي پسرك را نگاه كنند؟ چقدر آن محيط براي پسرك هيجان انگيز بود. پسرك آن روز نميدانست كه پورمحمدي كيست و مقامش چيست و چه بر سر زندانيان ميآورد. پسرك اصلا عمق درد و خفقان را نميتوانست درك كند. فرداي همان روز رفت و عضو گروه سرود مدرسه شد و براي همكلاسيهايش سرود "خميني اي امام" را با هيجان خواند. اما چند سال بعد وقتي گريههاي پدرش را ديد، فهميد كه خارج از دنياي كودكانهاش دنياي ديگري هم وجود دارد كه پدر و مادر و برادرانش در آن دنيا دارند زجر ميكشند. فکر کن بیاب نوشته شده توسط روحیا | لینک ثابت | موضوع: سیاسی(خارجی-داخلی) |
حسرت نان شب در يك ساندويچي نشسته بودم. گهگاهي از بين عابران، كسي رد ميشد و به لقمههايم نگاه ميكرد. ساندويچ را تمام كردم و رفتم به سمت محل كار. در راه، يك واكسي گوشه خيابان نشسته بود و به كفشهايم خيره شده بود. ميخواست ببيند خاك گرفته است يا نه؛ خيلي فقير بود. آن طرفتر بچهاي خياباني گوشه يك فروشگاه كز كرده بود و به كاپشنم چشم دوخته بود.
تمام امروز را حس كردم عدهاي به وضعي كه دارم حسرت ميخورند. نگاهي به خودم كردم و ديدم من هم حسرت ميخورم؛ حسرت كسي را كه ديروز وارد فروشگاه كانن شد و دو ميليون تومان چك پول روي ميز گذاشت و آن دوربين D20 را كه هر روز ميرفتم جلوي ويترين و نگاهش ميكردم، خريد. همهمان يك جورهايي داريم حسرت ديگري را ميخوريم. اما حسرتها با هم متفاوت است. دغدغه من نان شب و لباس گرم نيست. درد من نداشتن يك دوربين خوب است كه مجبور نباشم با دوربين قراضهام عكاسي كنم. ولي آن چشمها كه به لقمهها و لباسهايم دوخته شده بود از جنس ديگر حسرت است. آنها از ابتدايي ترين نيازها بيبهرهاند. دقيقا بعد از من آنان هستند. اين طبقهها بدجوري مرا آزار ميدهد. هر روز كه در خيابانهاي تهران راه ميروم با خودم ميگويم ايكاش نگاهمان به بنزي خيره نشود و دولا نشويم تا راننده اش را ببينيم كه آيا مريخي ست يا زميني. يا حسرت همديگر را بكشيم. در اين روزگار غريب جسارت ميخواهد با وضع مناسب بيرون رفتن. نگاهها به آدم دوخته ميشود. صدها چشم آدم را ميپايد. بعضي وقتها با خودم ميگويم فلان راننده سوار بر ماكسيما چطور اين همه جفت چشم را ميتواند تحمل كند. خجالت نميكشد؟! بيشتر نگاه من به او از اين باب است؛ ميخواهم واكنشاش را نسبت به اين همه نگاه ببينم. ميدانم حرفهايم قديميست؛ بوي كهنگي ميدهد. اصلا براي خيليها خندهدار شده است. اما اين حسرتها همواره در جوامع سرمايهداري همراه انسانها ميماند. رهايشان نميكند. شايد جرئت نكنند بازگو كنند آروزيشان را، اما هميشه به دنبال خود تا لحظه مرگ در ذهن ميسپارند. نميدانم شايد همين حسرتهاست كه همانند داستان كيمياگر كوئيلو به انسانها انگيزه براي ادامه زندگي ميدهد. اما اين تفاوت داستانها را من نميپسندم كه من دغدغه پيشرفت داشته باشم و آموختن و ديگري تمام عمر را بدود تا ابتداييترين مايحتاج زندگي را تازه كسب كند. من از اين تفاوتها عذاب ميكشم؛ عذاب فکر کن بیاب نوشته شده توسط روحیا | لینک ثابت | موضوع: اجتماعی و اقتصادی(نقد و معضلات) |
|
|